تبليغاتX
زندگی

life0

یاشار

life0

http://life0.blogfa.com

زندگی

زندگی

زندگی

ميدوني وقتي خدا داشت انسان رو بدرقه مي کرد بهش چي گفت؟گفت :جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت نکنه غصه بخوري من همه جا باهاتم تو تنها نيستي تو کوله بارت عشق ميزارم که بگذري، قلب ميزارم که جابدي، اشک ميدم که همراهيت کنه، ومرگ که بدوني برميگردي پيشم ...
من یاشارم تو محل همه صدام میکنن zeus ، دلخوشیم تو زندگی اول دوستامن بعد آکواریومم و بعد از اون وبلاگم ، تو زندگیم همیشه سعی کردم متفاوت باشم و فکر میکنم موفق بودم .
اینم شمارم اگه اس ام اس توپ داشتید بفرستید : 09354116438 زندگی قصه مرد یخ فروشی است که از او پرسیدم فروختی گفت : نخریدند تمام شد

زندگی

زندگی
زندگی قصه مرد یخ فروشی است که از او پرسیدم فروختی گفت : نخریدند تمام شد
عاشق

 

|+| نوشته شده توسط یاشار در دوشنبه دهم تیر 1387 و ساعت 2:57 |
زندگی در جریان است

*زندگی*

بر لبانم غنچه لبخند پژمرده است
نغمه ام دلگير و افسرده است
نه سرودي؛ نه سروري
نه هماوازي نه شوري
زندگي گويي ز دنيا رخت بر بسته است.
يا که خاک مرده روي شهر پاشيده است.
اين چه آييني؟ چه قانوني؟ چه تدبيري است؟
من از اين آرامش سنگين و صامت عاصيم ديگر
من از اين آهنگ يکسان و مکرر عاصيم ديگر
من سرودي تازه مي خواهم
جنبشي؛ شوري؛ نشاطي، نغمه اي، فريادهايي تازه مي جويم
من به هر آيين و مسلک کو، کسي را از تلاشش باز دارد ياغيم ديگر
من تو را در سينه اميد ديرينسال خواهم کشت
من اميد تازه مي خواهم
افتخاري آسمان گير و بلند آوازه مي خواهم
کرم خاکي نيستم اينک تا بمانم در مخاک خويشتن خاموش!
نيستم شبکور که از خورشيد روشنگر بدوزم چشم
آفتابم من که يکجا، يکزمان ساکت نمي مانم.
با پر زرين خورشيد افق پيماي روح خويش
من تن بکر همه گلهاي وحشي را نوازش مي کنم هر روز
جويبارم من که تصوير هزاران پرده در پيشانيم پيداست
موج بي تابم که بر ساحل صدفهاي پري مي آورم همراه
کرم خاکي نيستم. من آفتابم.
جويبارم، موج بي تابم،
تا به چند اينگونه در يک دخمه بي پرواز ماندن؟
تا به چند اينگونه با صد نغمه بي آواز ماندن؟
شهپر ما آسماني را به زير چنگ پرواز بلندش داشت
آفتابي را به خواري در حريم ريشخندش داشت
گوش سنگين خدا از نغمه شيرين ما پر بود
زانوي نصف النهار از پايکوب پر غرور ما
چو بيد از باد مي لرزيد
اينک آن آواز و پرواز بلند و اين خموشي و زمينگيري؟
اينک آن همبستري با دختر خورشيد
و اين همخوابگي با مادر ظلمت
من هر گز سر به تسليم خدايان هم نخواهم داد،
گردن من زير بار کهکشان هم خم نمي گردد
زندگي يعني تکاپو
زندگي يعني هياهو
زندگي يعني شب نو، روز نو، انديشه نو
زندگي يعني غم نو، حسرت نو، پيشه نو
زندگي بايست سرشار از تکان و تازگي باشد
زندگي بايست در پيچ و خم راهش ز الوان حوادث رنگ بپذيرد
زندگي بايست يک دم "يک نفس حتي"
ز جنبش وا نماند.
گرچه اين جنبش براي مقصدي بيهوده باشد.

زندگي همچنان آب است
آب اگر راکد بماند، چهره اش افسرده خواهد گشت
و بوي گند مي گيرد.
در ملال آبگيرش غنچه لبخند مي ميرد.
آهوان عشق از آب گل آلودش نمي نوشند.
مرغکان شوق در آئينه تارش نمي جوشند.
من سر تسليم بر درگاه هر دنياي ناديده فرو مي آورم جز مرگ.
من ز مرگ از آن نمي ترسم که پايانيست بر طور يک آغاز.
بيم من از مرگ يک افسانه دلگير بي آغاز و پايان است.
من سرودي را که عطري کهنه در گلبرگ الفاظش نهان باشد نمي خواهم.
من سرودي تازه خواهم خواند، کش گوش کسي نشنيده باشد.
من نمي خواهم به عشقي ساليان پايبند بودن
من نمي خواهم اسير سحر يک لبخند بودن
من نه بتوانم شراب ناز از يک چشم نوشيدن
من نه بتوانم لبي را بارها با شوق بوسيدن
من تن تازه، لب تازه، شراب تازه، عشق تازه مي خواهم.
قلب من با هر تپش يک آرمان تازه مي خواهد.
سينه ام با هر نفس يک شوق، يا يک درد بي اندازه مي خواهد
من زبانم لال- حتي يک خدا را سجده کردن، قرن ها او را پرستيدن، نمي خواهم.
من خداي تازه مي خواهم
گرچه او با آتش ظلمش بسوزاند سراسر ملک هستي را
گرچه او رونق دهد آيين مطرود بت پرستي را
من به ناموس قرون بردگيها ياغيم
ياغيم من، ياغيم من. گو بگيرندم، بسوزندم
گو به دار آرزوهايم بياويزند
گو بسنگ ناحق تکفير
استخوان شعر عصيان قرونم را فرو کوبند
من از اين پس ياغيم ديگر.



 

|+| نوشته شده توسط یاشار در چهارشنبه پنجم تیر 1387 و ساعت 2:7 |
چگونه ...
 

 بنام خالق عشق ...

 

 

در نگاهم خیره شدی ... کمی بغض در چشمانت پیدا بود... اما تو... گفتی دیگر بس است این زندگی.... دیگر خسته بودی ... از من و با من بودن ... ازتمام نگاه هایم ... دیگر از من دل بریده بودی نمیتوانستم باور کنم.. بی تکیه گاهی ر ا ... نبودن ان دستان پر مهر و محبت را ... نبودن ان چشمان زیبا را... نمیدانستم نبودنت را ... چه چیز را باید باور کنم... ازدست دادن عشق را...از دست دادن کسی که عمری عاشقانه مثل بت میپرستیتمش.... یا از دست دادن یه زندگی مشترک را... فقط میدانستم من شکسته شدم... باختم... درزندگی...در رویا... حتی تو خیال خام بچه گانه ام...دیگر امیدی نیست دستانم تنهاست.... جسمم بی تکیه گاه ست... اما چگونه باور کنم... مرگم را... بی تو بودن را... خودکشی زندگی ام را...چگونه باور کنم... بغض نگاهت را...چگونه باور کنم... رفتن بی بهانه ات را...چگونه باور کنم... چگونه باور کنم جدایی را...ان انتظارتلخ را... ان دور شدن نگاهمان...دستانمان... حتی دور شدن قلب و احساسمان....من چگونه باور کنم دیگردستی نیست که دستانم را از منجلاب زندگی بیرون کشد... چگونه باور کنم که دیگر ان نگاه عاشقانه نیست که بدرقه ی راه زندگی ام باشد... اه ای خدایم چگونه باور کنم که تنهایم و تنهاییی قسمت من است.... تو بگو... ای خدایم چگونه باورکنم..............................

 

|+| نوشته شده توسط یاشار در چهارشنبه پنجم تیر 1387 و ساعت 1:28 |

 

آقا من از اولشم وبلاگ نويس خوبي نبودم آخه کدوم آدم عاقلي وبلاگشو اينهمه مدت آپ نميکنه نميدونم والا ، ولي ديگه سر عقل اومدم آدم شدم ميخوام هر روز وبلاگمو آپ کنم اونم آپاي قشنگ قشنگ که مثل بمب صدا کنه .

 

 

 


 

 

 

 

و چه اين جمله به فکر همگي افتاده بچه ها را چه کنيم ؟

بچه ها مي خواهند بچه ها مي رقصند بچه ها مي خوانند اين طريقيست که در خاطرشان ميماند .

اي فلاني دو سه خطي بنويس ساده تر رنگين تر در پي قافيه و واژه نباش سوژه امروزي بگذر از دلسوزي .

ﻟﻠﻪ هايي همه دلسوز تر از مادرشان بي خيال از غم فردايي و از عاقبت و آخرشان من هنوز معتقدم ميتوان عشق به آنها آموخت مي توان در به در واژه بازار نبود مي توان تقديم کرد و پشيزي به پشيزي نفروخت مي توان عشق به آنها آموخت .

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط یاشار در دوشنبه سوم تیر 1387 و ساعت 18:58 |
عاشقانه ها

کاش آسمان میدانست!!

درد من چیست

کاش میدانست نیاز من چیست

کاش میدانست به یک قطره باران نیز قانعم...

کاش آسمان میدانست درد منی که همان کویر خشک و بی جانم چیست

دلم مثل کویر از محبت و عشق خشک و بی جان است

عاشقم ولی یک عاشق تنهایک عاشق بی کس!

عاشقی که معشوقش در کنارش نیست....

کاش دریا میدانست کویر چیست!

راز درون دریا رویایی است محال برای همان کویر تنها!

دلم مثل کویر آرزوی دیدن دریا را دارد اما دریایی نیست تنها یک خواب است و بس!

کاش باران میدانست معنی انتظار چیست...

منی که همان کویر تشنه و بی جانم سالهاست که انتظار یک قطره باران را می کشم اما

افسوس که این انتظار بیهوده است...

و ای کاش آسمان میدانست درد دل این کویر خسته و تشنه چیست

 

 

برگ های خاطره ها به آرامی میریزن و من بلندشون میکنم و اونها رو گرد هم میارم چون امروز، فردا و تا وقتی که زندگی من ادامه داره بخاطر داشتن شخصی مثل تو خوشحال خواهم بود

 

 

 

احساس میکنم این روزا یه کم خسته ام دوست دارم برم یه جای دور که دست کسی بهم نرسه بعد یه دل سیر استراحت کنم ولی نمیدونم کجا برم لطفا شما منو راهنمایی کنید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  

|+| نوشته شده توسط یاشار در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 و ساعت 4:49 |
بی وفا

میدونی دل اسیره  اسیره تا بمیره

 میدونی بدونه تو   دلم اروم نگیره  

میدونی دل تنگ تو  نموده آهنگ تو  

 ولی بیهوده جوید  بسی بی هوده پوید

به من بگو بی وفا  حالا یار که هستی

 خزان عمرم رسید  نو بهار که هستی

میخوام برم دور دورا  دلم طاقت نداره

 دست غم تو داره  روزامو میشماره

|+| نوشته شده توسط یاشار در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 و ساعت 13:55 |
خار

مثل خارم رو زمین توی صحرا

تو مثل بارون تندی داری سبزم میکنی

اگه تنهام رو زمین توی شبها

تو مثل ماه بزرگی که نگاهم میکنی

توی شنزارهای خالی اگه بارون نگیره

نمیمونه خار تنها توی خشکی میمیره

چی بگم من تک و تنها وقتی که تاریکی میاد

توی تاریکی میترسم اگه مهتاب بمیره

|+| نوشته شده توسط یاشار در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 و ساعت 17:44 |
سلام

سلام من برگشتم از همه عذر میخوام ببخشید من چند وقتی بود نمیتونستم بیام اینترنت و وبم رو اپ کنم ولی حالا دیگه مشکلی ندارم و میتونم با خیال راحت وبم رو آپ کنم پس فعلا خداحافظ

.

|+| نوشته شده توسط یاشار در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت 17:28 |
کریسمس مبارک
                         كريسمس

     كريسمس مبارك

 

 

كريسمس تون مبارك دعا ميكنم كه هرجايي كه هستيد سالم باشيد .

من تو سال جديد ميلادي آرزو ميكنم كه تمام دوستام حالشون خوب باشه .

 

       كريسمس مبارك

 

درخت کریسمس
آغاز استفاده از درخت کریسمس به آلمان قرن شانزدهم برمیگردد. چنین معمول بود که اهالی آلمان درختان صنوبر را در داخل و خارج از منزل، با گل سرخ، سیب و کاغذ رنگی تزئین میکردند. این اعتقاد وجود دارد که مارتین لوتر ( Martin Luther)، اصلاح طلب پروتستان، اولین شخصی بوده که درخت کریسمس را با شمعهای متعدد روشن کرده است. چنین گفته میشود که او شبی تاریک در راه بازگشت به انه تحت تاثیر زیبایی ستارگانی که از میان شاخه های یک صنوبر کوچک میدرخشیدند قرار گرفته و برای ایجاد این حالت بر روی درخت داخل منزل، شمعهایی را به شاخه های آن آویخته است. درخت کریسمس تا قرن نوزدهم کاربرد زیادی در انگلستان نداشت و در دهه 1820 توسط آلمانیهای مقیم پنسیلوانیا به آمریکا برده شد.
 

افسانه هاي درخت كريسمس

افسانه های بسیاری درباره پیدایش درخت کریسمس وجود دارد. یکی از آنها داستان سنت بانی فیس (Saint Boniface - یک راهب انگلیسی که کلیسای مسیحی را در فرانسه و آلمان سازماندهی کرد) است.


او در یکی از سفرهای خود به گروهی از بت پرستان برمیخورد که به دور درخت بلوط بزرگی گرد آمده بودند و میخواستند کودکی را برای خدایی به نام تور (Thor)، قربانی کنند. بانی فیس برای نجات جان کودک و جلوگیری از این رسم وحشیانه، درخت تنومند را با یک ضربه مشت خود بر زمین می اندازد. در جای این درخت، یک نهال کوچک صنوبر میروید. این قدیس به بت پرستان میگوید که این صنوبر کوچک، درخت زندگی و نماد زندگی جاویدان حضرت مسیح است.

یک افسانه دیگر میگوید که مارتین لوتر (Martin Luther)، بنیان گذار مکتب پروتستان، در شب کریسمس از میان جنگلی میگذشت. او در حین راه رفتن محو زیبایی هزاران ستاره که از میان شاخه های درختان همیشه سبز جنگل میدرخشیدند شده بود و آنچنان تحت تاثیر این زیبایی قرار گرفته بود که درخت کوچکی را برید و برای خانواده اش برد.در آنجا برای به وجود آوردن منظره جنگل، درخت را با شمعهای کوچکی بر تمام شاخه ها، آراست.

قصه دیگر درباره هیزم شکن فقیری است که سالها پیش، در شب کریسمس به کودک گرسنه و گمشده ای بر میخورد و با وجود فقر فراوان، برای کودک غذا و سرپناهی محیا میکند. هنگام صبح، هیزم شکن بیدار شده و درخت درخشان و زیبایی را در پشت در منزل خود میبیند. آن کودک گرسنه، در واقع حضرت مسیح بوده و درخت زیبا را به عنوان هدیه ای به مرد نیکوکار در آنجا گذاشته بوده است.

عده ای سرچشمه پیدایش درخت کریسمس را، "نمایش بهشت" (Paradise Play) میدانند. در قرون وسطا، زمانی که اکثر مردم بی سواد بودند، برای آموزش داستانهای مذهبی به آنان از نمایش استفاده میکردند. یکی از این نمایشها، نمایش بهشت بود که درباره پیدایش آدم و حوا و داستان رانده شدن آنها از بهشت صحبت میکرد و همه ساله در 24 دسامبر اجرا میشد.

اجرای نمایش در زمستان، یک مشکل کوچک داشت و آن نیاز به یک درخت سیب بود اما درختان سیب در زمستان باری نداشتند، با یک تغییر کوچک، مشکل حل شد و آن آویختن سیب به شاخه های درخت همیشه سبزی چون صنوبر، بود. درختهای مزین به گویهای رنگین، درواقع نوادگان این درختهای نمایشی هستند.

موفق و پيروز باشيد


 

 

|+| نوشته شده توسط یاشار در سه شنبه چهارم دی 1386 و ساعت 14:38 |
حیوان خانگی

بلاخره منم حیوان خانگی خریدم امام نمیدونم چرا کسی ازش خوشش نمیاد حیوان به ای ساکتی نه شلوغ میکنه نه حرف میزنه نه سرو صدا داره اما بازم هیچ کس ازش خوشش نمیاد .

مامانم داد میزنه میگه : آخه سوسک هم شد حیوان خانگی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

شوخی کردم بابا

|+| نوشته شده توسط یاشار در سه شنبه چهارم دی 1386 و ساعت 14:18 |
شب یلدا

براتون شب یلدای خوبی رو آرزو میکنم

 

امشب من و دوستای خوبم جمع شدیم خونه یکی از بچه ها و شب یلدا رو مجردی جشن گرفتیم و برای احترام به دوستای دیگمون که پارسال شب یلدا با ما بودن ولی امسال بدلیل متاهل شدن نتونستن با ما باشن ۵ دقیقه سکوت کردیم و یاد شون رو گرامی دونستیم

جاتون خالی برنامه های متنوعی داشتیم مرحله اول که برشمردن صوتی هایی بود که بچه ها از یلدای سال پیش تا حالا داده بودن همراه با خوردن تخمه  مرحله دومم که چیزی نبود جز خوردن هندوانه عجب هندونه ای بود قرمز ( وجدان یاشار : دروغ میگه بابا سفید بود ) بعدشم یه کم جک گفتیم و خندیدیم و بعد از اون فیلم شهریار شروع شد نشستیم فیلم دیدیم بعدشم که نوبت داستان های باور نکردنی بود ( خالی بندی های بچه ها ) از خالی هایی که بچه ها بسته بودن گفتیم و خندیدیم از اونجا هم من مستقیم اومدم خونه که وبلاگم رو آپ کنم

امیدوارم که به شما هم خوش گذشته باشه

زندگي يعني همين يه شب خوش كه تا آخر عمر خاطرش با ما ميمونه

    يلدا

اين وسط يه كم غمگين بودم آخه دوستم حسن خونه تنها بود .

 

|+| نوشته شده توسط یاشار در جمعه سی ام آذر 1386 و ساعت 23:48 |
دوستت دارم خدا
life

من راه حل تمام مشکلاتم رو تو دوست داشتن عشق ورزیدن به خدا پیدا کردم خداییی که با تمام وجود اون رو قبول کردم و میپرستمش

یه دوستی دارم که همیشه میگه : خدا خوب خوبشم خوبه . بد بدشم خوبه

میدونی چرا خدا رو دوست دارم چون به من زندگی بخشیده که دوستش داشته باشم

خدایا تنهام نزار

 

|+| نوشته شده توسط یاشار در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 و ساعت 14:26 |

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ